هزار مرتبه گشتم ، دچار چشمانت

بیا که مضطربم ، ز انتظار چشمانت

 

قسم به آیۀ هستی ، قرار می گیرم

دوباره در حرمت ، از بهار چشمانت

 

دلم به یاد تو در سینه می تپد « مظلوم » !

که جان خسته کنم تا ، نثار چشمانت

 

ابوالفضائل والا ! فدائیِ ارباب

مگر خزان شده با آن ، انار چشمانت ؟!

 

چه شعله ای زده ای ذوالجناح ، بر قلبم


تو با نبودنِ مولا ، کنار چشمانت

 

کجای جان تو پیدا کنم ، بریده گلو ؟

که غرق بوسه کنم بی قرار ، چشمانت ؟

 

تمام سیر فلک ، لنگ یک اشارت توست

جهان و سیر فلک بر مدار چشمانت !

 

تو را که منتظرم ، تا بیایی از کعبه

چگونه سجده نیارم ؛ نثار چشمانت !

 

شاعر: صبا ملكوتي